روز ما خورشید ما پیوسته پشت ابر بود

وا اسف ! خورشید ما با ما همیشه قهر بود

از ازل از بهر هر کاری به چنگ انتظار

چاره و تدبیر ما در قسمت ما صبر بود

رو به درویشی نهادیم و به دنیا پا زدیم

روزی ما پاره ای نان در دهان ببر بود

نقطه ی پرگار هستی دیگران و همچنان آواره ایم

گردش ما پرِّ کاهی در هوا از جبر بود

مهربانی و مرورت ها نمودیم پیشگی

مزد ما خون دل و نامهربانی اجر بود

این چنین رفت و بساط زندگی را جملگی

عمر خواندیم و دریغ و صد دریغا ، زجر بود !

روی آسایش ندیدم بر خود و نوع خودم

راحتی ها ای پشنگ از بهر ما در قبر بود

نمایش تعداد مطالب
2629