عزیزان از غم و رنج زمانه

شدم من شاعری بی آشیانه

اسیرم من دراین وادی غربت

تک و تنها و بی نام و نشانه

درون پر درد و غمخواری نباشد

که گوید درد دل را بی بهانه

چه سنگینه غم زندان و زنجیر

برای هر که جرمش را ندانه

نشان ونام من گردیده اعداد

به روی سینه ام نقشش عیانه

رفاقت ها و یاری و صداقت

دریغا شد در این دروان فسانه !

عداوت ها و کین و قهر و ظلمت

به دل ها کرده اکنون آشیانه

همه خنجر زنند از پشت و افسوس

شده سنت در این عهد و زمانه

دورویی و دورنگی و پلیدی

شگفتا گشته رسمی موذیانه !

ریاکاری و شیادی دکانیست

که تخته کرده کسب صادقانه

شده بازار زهد و مکر و سالوس

بسی با رونق و پر پشتوانه

به هر کوی و مکان ناله و زاری

گرفته جای آهنگ و چغانه

نوای عشق و مستی از هزاران

نمی آید به گلشن عارفانه

خموشی و خمودی در بهاران

نباشد حکمی آخر منصفانه

روا کی باشد آخر ستم ها

که می گردد به انسان ها روانه ؟

چه تلخست اشک فرزند یتیمی

که می لغزد به گونه دانه دانه

و غمخواری ندارد در کنارش

که گیرم دست او را مادرانه

اگر از روشنایی ها بگویی

شوی آخر به زندان ها روانه

بسی بر تو زنند بر چسب و تهمت

به آخر هم کُشندت ظالمانه

اگر هم ساده باشی مخلصانه

به خواری ها کشندت ماهرانه

ولی با این همه نیرنگ و افسون

به سر آید شبانه جاهلانه

بتابد نور و بگریزد سیاهی

به پاس خون زجر عاشقانه

دلاور زین سخن ها ناله خیزد

ز بس که گفته ای تو مخلصانه

نمایش تعداد مطالب
3165