در خرید و در فروش بردگان 

قصه ای دارم من از بگذشتگان

روزگار خواجه ای پر سیم و مال 

شد بدان بازار و اندر قیل و قال 

دید هر سو برده ای بهر فروش 

جملگی در کار خود اندر خروش

زان میانه برده ای با خواجه گفت :

سرور فرزانه ی فرخنده جفت

تو هستی مُنعم و من بینوایی 

تو هم زین تاجران دانم سوایی

شنو جانا پیامی را ز درویش

بگیر از روشنی ، راهی تو در پیش

شنیدم من ز درویشی زمانی 

نماند حال این دنیا به سانی 

بسی زیر و زبر در زندگی هست 

خوشا آن کس که باری از وفا بست 

بیا ، جانا و در زندان هستی 

نجاتم ده تو از این حال پستی

که این حالت همی یکسان نماند

نکویی گر کنی ، نامت بماند

چه دانی حال دوران را تو ای دوست؟

که این سفله نه یک رو ، بلکه صد روست

اگر بندم گشایی و رهانی 

کنم من خدمتی بعداً نهانی

بخندید و بگفتا خواجه : کای مرد 

سیاهی و زبونی و به رخ گرد

ترا این گونه گوایی نشاید 

به آخر هم جز این وضعت نپاید

ولی من آنچه گفتی ، می نمایم 

ترا زین بند و زنجیر می رهایم

چنین کرد و خرید و کرد آزاد 

رها گردیده از دل جمله سرداد

شنیدم من زد درویشی زمانی

نماند حال این دنیا به سانی 

سپاس و مرحبا بر خواجه او گفت 

بخندید و ز نزد خواجه او رفت

گذشت از ماجرا هم چند سالی 

هما افکند بر او هم سایه بالی 

همان مرد سیاه برده را او 

بکرد حاکم بر آن شهر و به آن کو

شنیدم خواجه هم در روزگاران 

بیفتاد کار و بارش با ضعیفان 

برفت و سوی حاکم رخت بربست 

رسید آنجا نهاد او دست بر دست

بگفتا حاکم عادل ز تقدیر 

بشد روزم سیاه و تیره چون قیر

که ناگه صورت حاکم عیان دید 

ز حیرت ها بلرزید او چنان بید 

بگفتا حاکم : اکنون آن نمایم

ترا زین بند محکم می رهایم 

گره از کار او بگشود با مهر 

عیان شد حالت خنده در آن چهر

دوباره کرد حاکم زان سخن یاد 

همان نکته ز دل او باز سر داد

شنیدم من زد درویشی زمانی

نماند حال این دنیا به سانی 

از این حالت بگردد باز ایام 

نماند تا ابد هیچ صید در دام

ولی خندید خواجه باز و گفتا

چه خواهد شد دگر ؟آنگه برفتا

دریغا ! جغد و نور و طعنۀ کور 

نوک بینی و مقصدها بسی دور

گذشت از قصه ایامی دگر چند

که حاکم کام او گردید چون قند

به تخت پادشاهی بُرد بختش 

ز الماس و جواهر کرد تختش

سرور و شادمانی ها بنا شد 

به مُلکش بانگ شادی ها بپا شد 

کنون باید گرفت از نکته ها پند

که خواجه باز افتادش به پا بند

دوباره سوی کاخ او روان شد 

ز دست بند و تلخی ها به جان شد 

بگفتا باز حالش را به آن شاه 

زبیداد و ز رنج و بند و آن آه

که گفتا شاه : اکنون آن نمایم 

ترا زین بند محکم می رهایم 

گره از کار او بگشود با مهر 

عیان شد حالت خنده در آن چهر

دوباره شاه را آمد سخن یاد 

همان نکته ز دل او باز سرداد :

شنیدم من زد درویشی زمانی

نماند حال این دنیا به سانی 

از این حالت بگردد با زایام 

نماند تا ابد هیچ صید در دام 

ولی خندید خواجه باز گفتا

چه خواهد شد دگر ؟آنگه برفتا

دریغا ! جغد و نور و طعنۀ کور 

نوک بینی و مقصدها بسی دور

به شهر خود رسید خواجه به ماهی 

بدید هر جا سیاهی ها و آهی 

بپرسید از رفیقانش که : این چیست؟

عزا و ماتم و این زاری از کیست؟

بگفتندش که : آری شاه مُرده است 

همان سلطان کنون در خاک خفته است

به یاد آند نوای بانگ شاهش 

به وقت رفتن و هنگام راهش

شنیدم من ز درویشی زمانی

نماند حال این دنیا به سانی

گذشت اندر فراق آن دو یکسال 

که خواجه سوی آر مگه کشید بال 

برفت و بر سرخاکش عیان شد

به زیر اشک و آه خود نهان شد

با وقت بازگشت بر سنگ آن مرد

بدید کندند شعری بر دلی سرد:

شنیدم من ز درویشی زمانی 

نماند حال این دنیا به سانی 

بیندیشید خواجه این دگر کیست 

به آخر راز این گفته مگر چیست؟

خلاصه رفت و طی شد چند سالی 

بیامد تا ز نو شوید ملالی 

بسی پیر و دگر فرتوت گشته 

ضعیف و لاغر و غمگین و خسته

همی گشت و ندید خاک رفیقش 

ندیم و مونس و یار و شفیقش

بپرسید از کسی : خاک شهم کو ؟

بگو باید شوم آخر کدام سو؟

ندا آمد که ؟آنجا باغ گشته 

مکان بلبلان و راغ گشته

به یادش آمد آن آوای یارش 

که سر می داد روزی در کنارش

بیا ، جانا و در زندان هستی

نجاتم ده تو از این حال پستی

که این حالت همی یکسان نماند

نکویی گر کنی ، نامت بماند 

شنیدم من ز درویشی زمانی 

نماند حال این دنیا به سانی

 

نمایش تعداد مطالب
3179