در خرید و در فروش بردگان 

قصه ای دارم من از بگذشتگان

روزگار خواجه ای پر سیم و مال 

شد بدان بازار و اندر قیل و قال 

دید هر سو برده ای بهر فروش 

جملگی در کار خود اندر خروش

زان میانه برده ای با خواجه گفت :

سرور فرزانه ی فرخنده جفت

تو هستی مُنعم و من بینوایی 

تو هم زین تاجران دانم سوایی

خورشید

روشنایی

و 

بیداری؛

هوای تازه

و

رهایی

آن پرنده‌ای که

از آن سوی ابرها

آمده بود،

نوید می‌داد و امید،

آری . او

آن نورها را دیده بود.

 

 

 

 

 

بیا ای مهربان

ای یاور

بیا

تا رنج هستی را

به درد عشق بزراییم

نوای بودن خود را

 

به چنگ عشق بسرائیم

 

و عشق تبلور نور است

به جان

ترنم بی‌وقفه‌ای است

که صدای 

تیشه فرهاد را 

در بیستون

تداعی می‌کند

و تا هست

زندگی باید کرد.

 

نمایش تعداد مطالب
3190