ترا چون جان شیرین دوست دارم

ترا همچون شکوه آسمان‌ها

ترا همچون کبوترهای عاشق

ترا چون حس خوب زیر باران

ترا همچون اقاقی، همچو لاله

ترا همچون شبی غرق ستاره

ترا همچون خدای بی‌نهایت

ترا همچون خدای بی‌نهایت

ترا همچون طلوعی از پس شب

ترا در سینه و در یاد و در دل

 

فرجام سخن شنو تو از من 

کابیست نشسته بر هریمن 

کاخ و تن ظالمان عالم 

ریزند به هم جمله از این فن 

خاصه که بود در او نهفته 

از راستی و شرافت تن 

نقشی شود او به کوه بیستون 

خوانند همه ز مرد و از زن 

اشعار و لوایح وطن دوست 

تیریست همه به چشم دشمن

مرزیست میان عقل و بی عقل 

پیوسته به نیک و بد محک زن

اعجاز سخن پشنگ دانی !

لاف از گوهر یگانه کم زن 

 

گسستی عهد و پیمان را مرا در خود فنا کردی 

مرا با خود به این ره با جهانی غم ، رها کردی

بریدی رشته ی وصلت به تیغ قهر هجرانت

مرا با رنج تنهایی این ره آشنا کردی

دی این ره همسفر با من دلیل رفتنم بودی 

مگر جانا ندانتستی که خود از ما جدا کردی ؟

به اندوه و غم باران به پشت میلۀ زندان 

به بوی خاک بعد از آن قسم ، ترکم چرا کردی؟

 

عاشقی ساز نوا را ساز کرد 

نغمه ای با سوز دل آغاز کرد 

در دل تاریکی شب های تار 

خاطر خسته دلان را ناز کرد

از طنینش روح هر شیدا دلی 

از زمین بر آسمان پرواز کرد 

حالتی آمد که نتوان گفتنش 

سوز خوددر جان ما چون راز کرد

چون برون شد روح از زندان تن 

بهر جان درهای بسته باز کرد

 

نمایش تعداد مطالب
3190