شمشیر جفا خورده ام از دشمن و از دوست

تنهایی ما رهگذران جمله از آن روست

صد بار به تیغم زد و آهی نکشیدیم

جرمی اگر هست ، بدانید همه از اوست

چون آب روانند و دمی همدم مایند

ما خسته از این حالت و سنگیم که در جوست

ماتیم و ندانیم که در صحبت آدم

این جور و جفا و ستم از چیست که در خوست؟

صد بار ببستیم بسی عهد مودت

بیداد به چوگان شد و عهدم همه چون گوست

به خاطر تو از تو هم گذشتیم

فقط به یاد عشق تو نشستیم

به پای عهد خوبمون تو سینه

چه توبه ها ز می که ما شکستیم

گذشتیم و شکستیم و نشستیم

امید دل به دیدن تو بستیم

بجز دو چشمون قشنگ مستت

دل به امید دیگری نبستیم

مگوی راز تو شد این اشک ما

ز صد تله ، بحق ک ما بجستیم

عزیزان از غم و رنج زمانه

شدم من شاعری بی آشیانه

اسیرم من دراین وادی غربت

تک و تنها و بی نام و نشانه

درون پر درد و غمخواری نباشد

که گوید درد دل را بی بهانه

چه سنگینه غم زندان و زنجیر

برای هر که جرمش را ندانه

نشان ونام من گردیده اعداد

هر چند به بی مهری تو یار ندیدیم

سوگندکه خود را ز تو بی کار ندیدم

صد بار شکستی دل بی چاره و اما

چون خود دگری این همه بی عار ندیدم

دور از رخ تو باغ و ریاحین و گلان را

در دیده ی جان ، غیر خس و خار ندیدم

جز کوله ی عشقت همه اسباب جهان را

بر دوش نحیفم بجز از بار ندیدم

در حلقه ی عشاق پریشان تو جانا

کس تا به چنین این همه بیمار ندیدم

جز باده ی چشمت که مرا رطل گرانست

جامی که دهد مستی خمّار ندیدم

جز اشک که از دیده به صد ناز رواست

در گفتِ غمت محرم اسرار ندیدم

نمایش تعداد مطالب
2601