عاشقی جامه ی جان کردم ورفتم

سخن عشق ، عیان کردم و رفتم

مدتی در بر استاد وفادار

الف عشق روان کردم و رفتم

عاقبت از سر بازار جهان ، باز

گوهر عشق نشان کردم و رفتم

دست من خالی و از بهر طلب هم

جان بی قدر فشان کردم و رفتم

پیر از بارش ساعت ها شدم

لاجرم روح ، جوان کردم و رفتم

غربتم از حد و اندازه برون شد

به بر دوست دوان کردم و رفتم

تا نسوزد شعله ی عشقم ترا

درد را در جهان نهان کردم و رفتم

روز ما خورشید ما پیوسته پشت ابر بود

وا اسف ! خورشید ما با ما همیشه قهر بود

از ازل از بهر هر کاری به چنگ انتظار

چاره و تدبیر ما در قسمت ما صبر بود

رو به درویشی نهادیم و به دنیا پا زدیم

روزی ما پاره ای نان در دهان ببر بود

نقطه ی پرگار هستی دیگران و همچنان آواره ایم

گردش ما پرِّ کاهی در هوا از جبر بود

مهربانی و مرورت ها نمودیم پیشگی

مزد ما خون دل و نامهربانی اجر بود

این چنین رفت و بساط زندگی را جملگی

عمر خواندیم و دریغ و صد دریغا ، زجر بود !

روی آسایش ندیدم بر خود و نوع خودم

راحتی ها ای پشنگ از بهر ما در قبر بود

یاد باد آن رعشه های عاشقی

انتظار و بوسه های عاشقی

آن نگه ها و تپیدن های دل

مستی و آن گریه های عاشقی

با صفا و صدق و با مهر و وفا

گم شدن در واژه های عاشقی

زیر باران هر دو در آغوش هم

همچو موج بر شنانه ای عاشقی

لحظه ها با هم ولی در انتها

یاد از آن ناگفته های عاشقی

با تن و جان ودلم آغشته شد

قهر و ناز و عشوه های عاشقی

با همه رسوایی و آشفتگی

جان فدای لحظه های عاشقی

بعد ما یادی ز ما ای عاشقان

در میان لاله های عاشقی

گوهری در دست طفلانم ، خوشم

یا که زیر پای یارانم ، خوشم

قسمت ما گوشه ی تاجی نشد

در سیاهی نور تابانم ، خوشم

عافیت بر گوهر گنجینه باد

در دل غوغا و طوفانم ، خوشم

وعده ی زیبا فریبی بیش نیست

در کف زشتان پاکانم ، خوشم

نیست با کی از شکستن ها پشنگ

ریز ریز در کوی جانانم ، خوشم

نمایش تعداد مطالب
2602